تبليغاتX
غزلٍ خاک
نوشته های شخصی " ش . م "
تا حضورِ دیگرت سکوت ، اگر هم ندیدمت ، هیچ !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 16:3  توسط خاک  | 

همین چند مهر قبل بود ، شاید همین دیروز !

با سپیده ی صبح ، مثل درختای بهارنارنج ، با حس اینکه شاید امروزم بارونی ترین روزِ زندگیم باشه ، شکفتم و زدم از باغ بیرون .

تا آخرِ صنوبرا که برسم ، عطرِ بی بی رو می دیدم که همپایِ نگاهش از روی ایوونِ اون پنج دریِ قدیمی ، لا به لایِ برگای تازه پاییز دیده ی قرمز و زردِ بید ، باهام پرواز می کرد .

آی بیدِ کهنسالِ صبورم ،

آی ! سوگلیِ باغ ؛

تر و تازه ام امروز رو ؛

دارم می رم و می رم و می رم ، تا

با نگاهِ بهشت دیده ی غزلم آشنا بشم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 9:52  توسط خاک  | 

غزل بانو !

شعرِ ترِ نگاهت / زخمه ای بود بر تارِ دلم ،

در شبستانِ بیقراری و مرد افکنیِ این دیار ؛

باشد تا اسطوره ی این ایزدی / جاویدان مانَد و ماندگار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 10:51  توسط خاک  | 

مهربانان درود و سرودِ غزل هایم نثارتان ،

به جا باشید تا حضورِ دوباره ام ؛

بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 10:30  توسط خاک  |