|
نوشته های شخصی " ش . م "
|
با سپیده ی صبح ، مثل درختای بهارنارنج ، با حس اینکه شاید امروزم بارونی ترین روزِ زندگیم باشه ، شکفتم و زدم از باغ بیرون .
تا آخرِ صنوبرا که برسم ، عطرِ بی بی رو می دیدم که همپایِ نگاهش از روی ایوونِ اون پنج دریِ قدیمی ، لا به لایِ برگای تازه پاییز دیده ی قرمز و زردِ بید ، باهام پرواز می کرد .
آی بیدِ کهنسالِ صبورم ،
آی ! سوگلیِ باغ ؛
تر و تازه ام امروز رو ؛
دارم می رم و می رم و می رم ، تا
با نگاهِ بهشت دیده ی غزلم آشنا بشم ...
شعرِ ترِ نگاهت / زخمه ای بود بر تارِ دلم ،
در شبستانِ بیقراری و مرد افکنیِ این دیار ؛
باشد تا اسطوره ی این ایزدی / جاویدان مانَد و ماندگار ...
به جا باشید تا حضورِ دوباره ام ؛
بدرود